تبليغاتX
فقط بخاطر کی؟

فقط بخاطر کی؟

روانشناسی - شعر - علمی - تفریحی - اطلاعات عمومی و ...

علیک ........

سلام دوستان عزیزم

یه آهنگی رو داشتم گوش میکردم که شاید خیلی ها شنیده باشید اما برای من معانی زیادی داشت و گفتم بد نیست بگم بقیه هم گوش کنن.

اسم آهنگ تمنا هست با صدای بهنام صفوی که توصیه می کنم حتما گوش کنید

شعر اون رو میزارم توی وبلاگ و آهنگشو میتونید از سایتهای مختلف بگیرید

موفق باشید....

 

یه روز اومدی مثل موج دریا

بوی پیرهنت مثل خواب و رویا

سایه های ما رو شنای ساحل

پا به پا بی صدا غرق تمنا

یه روز اومدی تو سکوت سردم

سر براه شدی دل دوره گردم

حالا چی شده که میخوای جدا شی

چی شده ، تو بگو من چه کردم

حالا باز من و نسیم و موج دریا

میمونیم بدون تو غریب و تنها

بخدا بی تو یه صدف شکستم بخدا

-----------

دوباره تو باد موهاتو رها کن

منو راهیه شب قصه ها کن

میمیرم واسه تب تند لبهات

دوباره زیر لب اسممو صدا کن

اشکمو پاک کن از گونه ی من

سر بزار بازم روی شونه ی من

منو سیاه کن با دروغ تازه

بگو که میگیری  بهونه ی من

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 19:48  توسط   | 

سواره از حال پیاده خبر نداره

خیلی از شمایی که میاین میگین بابا چه مرگته و چه خبرته و .... طعم تلخ یه سری چیزها رو نچشیدید

اونقدر تلخ که فکر کنم در دنیا از اون بدتر نیست و امیدوارم نصیب هیچ کسی نشه.زندگی واقعا مسخرس

اونقدر مسخره و غیر قابل پیش بینی که مثل رفتار یه کودک ۳ / ۴ ساله هست.اگه کم میام یا دیر به دیر میام معنیش این نیست که دلم خوشه.نه، همش رو توی خودم میریزم و روزش که میشه میام اینجا خالی بشم.

هر روز که میگذره به این فکر نمیکنم که چند روز شده که اون روز تلخ رخ داده و حیف و ........

به این فکر میکنم که چند روز یا ماه پیش من زنده بودم؟!

درسته من زنده بودم و الان ..........

و به این فکر میکنم چقدر دیگه باید ادامه پیدا کنه؟!!!!

یه وقتایی فکرهای شیطانی بزرگ و خطرناکی به سرم میزنه که انجام بدم تا هم خودم رو راحت کنم هم به ضرر دیگران کار کنم اما وقتی دستم میره روی مشوی میز پشیمون میشم.نه بخاطر خودم بلکه بخاطر دیگران.

روزهای اول هم گفتم که حرفای من معنی نداره برای دیگران و شاید و شاید و شاید بعضی ها بفهمن اما مهم اینه که من مینویسم.اما از یه چیزی مطمئنم.اونم روزیه که روز واقعه هست.

روزی که دنیای من و خیلی ها تمام میشه و راز مگو فاش خواهد شد.

 

من خود آنم که سبب ساز شب تار شوم             قاتل نفس خود و آن دگری یار شوم

روز موعود چه محشر شود این عالم تار               چشم ابلیس به این کار گرفتار کنم

روز تلخ خون بارنزدیک است.تصمیم قطعی است / بزودی زود

تا بعد.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 2:13  توسط   | 

باز هم عید و اما ..... آه و صد افسوس

امروز یه روزیه که مثل دیروز و بقیه ی روز های گذشتس اما نه قبل از اون اتفاق

باز هم اومدم ... باز هم به خیال خودم با دل و قلبی پر اما دریغ که دست خالی برگشتم

باز هم نتونستم چیزی بنویسم ... چیزی بگم ... حتی فکر کنم ...

باز هم و باز هم و بسیار روز هایی که من مینویسم و باز می نویسم که ..... و باز هم

و واقعا میخوام بگم  باز هم عید توی راهه و خبری از کسی نیست.

این دومین عیدی شد که خبری از کسی نیست و تبریک و خنده و شوخی و ...... همه و همه توی خیال خشکیدن و فرو ریختن

اما باز هم میگم عیدتون مبارک فقط ۳ روز مونده و به اندازه ی ۳۰۰۰۰۰۰۰۰۰ روز عیدتون مبارک

راستی شعر گفتن هم ادامه داره ها

مینویسم شاید یه روز یه اتفاقی یا یه معجزه ای ماها رو گرد هم بیاره و

اون روز نمیدونم میخندیم یا گریه میکنیم .... نمیدونم میرسه یا نمیرسه ... نمیدونم نمیدونم نمیدونم

(آنه / پوفیلا / ن ا ر ن ج ی )

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 16:57  توسط   | 

یادش بخیر

حال و حوصله ی تشریفات ندارم.

میرم سر اصل مطلب.کوتاه و مختصر

امروز و الان ساعت ۱ و ۳۷ دقیقه ی بامداد هست.باورم نمیشه داره به این سرعت میگذره.هم عمرم

هم ............

هر چی بیشتر میگذره باورش برام سخت تر میشه . ۲/۳ ماه پیش چه بود و الان چی شد؟

فقط خواستم بگم اولین عیدیه که ما بهم تبریک نمیگیم.اینا رو مینویسم شاید راحت بشم و آرامش پیدا کنم.هر چند گول زدن خودمه ولی باز بهتر از گول خوردنه.به حق همین عید که برای همه مقدس و عزیز هست از خدا میخوام باعث و بانیش بفهمه چقدر اشتباه کرده و قضاوت کورکورانه کرده بود.

بازم میگم این تاریخ رو فراموش نکنید.دنیا محل گذره و همه یه روز باید جواب بدیم.ولی من حتی اگر قعر جهنمم باشم از بعضی ها نمیگذرم.خدا توی همین دنیا نشون میده.

عید همه مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 1:45  توسط   | 

پیش مقدمه

همیشه شروع کردن راحت بوده و تمام کردن سخت.

اما این بار نه میدونم میخوام چی رو شروع کنم و نه کی تمام میکنم.همینقدر میدونم باید بنویسم.برای ۲ تن / ۲ ملت / ۲ جهان / ۲ رویا / و یا شاید ......

مطالبی که اینجا مینویسم بدرد هیچ کس نمیخوره غیر از موارد بالا.

قصه از کجا شروع شد...

از یه عینک آفتابی آبی ...

از ایستادن توی مرکز ...  از قیافه گرفتن ... از مسخره کردن و بعد گرفتار شدن...

از نقطه چین های زیادی که همه و همه بیانگر هزاران حرف / درد / خاطره / حادثه /

و باز هم ....... های فراوان دیگریست.

شاید امروز بخوانی تو همین سطر و خیالت آشفت

یا که دریای خروشان محبت به دلت صحرا شد

خلاصه بگم اینا مقدمه شدن برای نوشتن و بهانه ای برای ..برای ..برای !!!!؟؟

بزودی مینویسم

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 11:50  توسط   | 

دفتر خاطرات (صفحه ی اول )

روزی روزگاری بود و یک تن و ۲ تن دیگر نیز ...

دست تقدیر چه میکند که آنهایی که از یکدیگر متنفرند می شوند بهترین دوستان و آنهایی که بهترین دوستانند دشمنان خونین یکدیگر.می خواهم قسمت اول داستان مال من باشد.چرا که خود نویسنده ی آنم.

ادامه دارد ..........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 20:38  توسط   |